تبليغاتX
! virgools
این چند نفر...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 مهر1387ساعت 9:36  توسط ویرگووول | 

f3su4o

شروع ترم

2vuc754

یک هفته بعد از شروع ترم

2anww4

دو هفته بعد از شروع ترم

2q8rivq

قبل از میان ترم

143fjty

در طول امتحان میان ترم

20959mr

بعد از امتحان میان ترم

344cd5l

قبل از امتحان پایان ترم

ehesxt

اطلاع از برنامه پایان ترم

9r3q8i

  ۷ روز قبل از پایان ترم

122osw6

6 روز قبل از پایان ترم

ogjree

5 روز قبل از پایان ترم
iy0hkz

4 روز قبل از پایان ترم

167429v

2 روز قبل از پایان ترم

2lj6nna

1 روز قبل از پایان ترم

xm1xe8

شب قبل از امتحان
iwrdwy

1 ساعت قبل از امتحان

69j7yx

در طول امتحان

4hqjar

هنگام خروج از سالن امتحان

20959mr

بعد از امتحان

 

 این است دانشگاه های ما!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 13:31  توسط ویرگووول | 
درود بر دانشجویان مبارز
زنده باد ازادی و عدالت فرا گیر
مرگ بر استبداد

تقدیم به دوستان عزیزم تو سهند –(شعر از: ا- لاهوتی)
زتدگی اخر سر اید، بندگی در کار نیست
بندگی گر شرط باشد، زندکی در کار نیست
گر فشار دشمنان آبت کند، مسکین مشو

مرد باش، ای خسته دل، شرمندگی در کار نیست
با حقارت، گر ببارد بر سرت باران در،
آسمان را گو: برو،بارندگی در کار نیست

گر که با وابستگی دارای این دنیا شوی،
دورس افکن ! این چنین دارندگی در کار نیست
گر به شرط پای بوسی سر بماند در تنت،
جان ده و رد کن ،که سر افکندگی در کار نیست
زندگی آزادی وانسان و استقلال اوست
بهر آزادی جدل کن !بندگی در کار نیست.

امروز صبح ۱۰.۵ اومدم سایت.میخواستم یه تحقیق برا تجزیه ام بسرچم ولی یه سر هم به خبر نامه امیر کبیر زدم. عنوان مقاله ی " عزای عمومی دانشجویان سهند " !! نظرمو جلب کرد. با کلی دلهره اووردمش بینم چیه. چشتون روز بد نبینه! با اون چیزایی که تو اون خوندم ( اعم از حال اعتصاب کنندگان وخیم میباشد ! ۱ نفر تا پای مرگ پیش رفت! بچه ها تو بیمارستانند ! دیروز در دانشگاه عزای عمومی بود!!! و...) مردمو زنده شدم. بغض گلومو گرفته بود ! اومدم زنگیدم به یکی از بچه ها نجوابید!! گفتم خدااااااا یعنی چی شد این ۲روزه؟! تا به یکی دیگه بزنگم همو دوستم زنگیدو گفت که حال همه بچه ها خوبه وو

بالاخره حق به حقدار رسید!  

ولی من انقد نگران بودم که هی داشتم میگفتم این چطور شد اون چی و... آخرشم گفتم تا بغضم نترکیده قطع کنم! خیر سرم سیالات داشتما اومدم نشستم کلاس گفتم بهش اس ام اس بدم که... که گریه امونم برید !!! نمیدونم چرا با  اینکه خیالم از حال دوستام راحت شد ولی اونطوری حالم گرفته شد! شاید به خاطره صحنه های دلخراشی بود که در طی سفرم به یونی تو ذهنم نقش بسته بود!

خلاصه که اومدم از همین جا به تمام دوستام و دانشجویان سهند این پیروزی رو تبریک بگم. ایشالا ک دیگه این آخرین اتفاق تلخی باشه که تو سهند یا بهتر بگم تو هر دانشگاه دیگه ی ایرانمون شاهدش بوده باشیم.

دوستای گلم مواظب خودتون باشین.

راستی از کسایی که اومدنو به سوال مهمو خطیر! بنده پاسخگو شدن چوخلی ممنونم.

نسیم و سیما جونم از شمام همینطور. ولی به نظر من یه چی دیگه باید باشه! آخه بیر یول ایکی سیندَ دییز . گوروسیز اُ حسسی کی واه دَدَ  دَ  وار تو ای بابا نیس ! اصلا هیچی زبون مادری آدم نمیشه !!

قربون همتون بشم.

به تمامی یاران دبستانی هم که نه یونی ای! سلام برسونینو از طرف من بتیریکین بهشون.

جای منم تو جشنتون خالی کنین!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 14:58  توسط ویرگووول | 
بچه ها معادل واژه ی کلیدیه "واه دَدَ ! " تو فارسی چیه ؟!

اگه ویرگولگو دیدین فک کنم بدونه! ازش بپرسین به منم بگین پیلیز!

+ نوشته شده در  شنبه 31 فروردین1387ساعت 9:20  توسط ویرگووول | 

 در تعطيلات كريسمس، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني، پسر شش هفت ساله‌اي جلوي ويترين

مغازه‌اي ايستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند. زن جواني از آنجا مي‌گذشت.

 همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند. دست كودك را گرفت

و داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد.


آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت:«حالا به خانه برگرد. انشالله كه تعطيلات شاد و خوبي داشته

باشي.»

پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد و پرسيد: «خانم! شما خدا هستيد؟»


زن جوان لبخندي زد و گفت: «نه پسرم. من فقط يكي از بندگان او هستم.»


پسرك گفت: «مطمئن بودم با او نسبتي داريد!»

                                                                                                               دان كلارك

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 23:42  توسط ویرگووول | 

به سلامتي تعطيلات عيد هم تموم شد ولي چقد زود گذشت! من كه هيچ كاري نكردم 

فقط يه چن تايي خاطره موند كه اومدم يه كَـمَـكٍـشو تو اين صندوقچه ي خاك خوردمون بذارم  

از همو ۲۳ام پارسال! شروع ميكنم كه رفتم ولايت. خدا بيامرزتش همون روز رفتيم ختم مامان بزرگم! 

بعدشم تا ۴شنبه سوري خبر خاصي نبود(۴شنبه سوري هم خبري نبود!)

بعد اونام كه ۵شنبه رسيدو سال جديدو ...

مخابرات هم كه نشد يه مناسبتي باشه وو شرمنده ي مردم نشه طبق معمول اس ام اسا دليورد نميشد .خلاصه به هر بدبختي بود به چند نفري سال نو رو تبريكيديمو تا اينكه شب شد و داداشم اينا از راه رسيدن.يه چند روزي مهمونمون بودن خوش گذشت.

بعد همه ي اين اتفاقات جالب و مهيج! بالاخره روز ۸ام فروردين از راه رسيد و ما قصد بازگشت به پايتخت نموديم! (گفتم که زود گذش! سرجمع ۱۰-۱۵ روزی که تب بودم تو سه خط خلاصه شد!!)

 آره داشتم از روز آخر سال نو در تب میگفتم.اون روز با چندتا از دوستام تلي خدافظي كردم بعضيا رم رفتم از نزديك ديدم بعضيا ديگم ولايت تشريف داشتن! بعد گفتم ديگه حالا كه بهار از راه رسيده وو همه چيو نو كرده وو اين وسط فقط يه چي كهنه شده كه به همه اون تازگيا مي ارزه! يه سر هم به يكي از دوستام كه بيشتر از يك سال باهم بوديم ولي نميدونم چرا ييهو همه چي عوض شد و ديگه خبري ازش نداشتم بزنم تا شايد اينطوري اگه كدورتي بوده يا چيزي شده كه من خبر ندارم! از بين بره. خلاصه باش هماهنگ شدم كه عصري ميام به ديدنت.اونم قربونش برم استقبال كرد! خلاصه عصري با كلي ذوق و  شوق رفتم يه گل از اونایی كه خيلي دوس داره براش گرفتم رسيدم دم در خونشون ولي هر چي زنگ زدم...

 كسي جواب نداد!!

همونجا جلو در بسته مات و مبهوت زنگ ميزدم كه يه صدايي اومد! نه اشتباه نكنين در باز نشده بود !

دل من شكسته بود!

منم نامردي نكردمو اومدم طي يه اس ان اس دلخوريمو ابراز داشتم.آخه شما جاي من وقتي۲ وو نصفي ماهٍ تموم به دوستت اس ام اس بدي زنگ بزني پيغام پسغام بفرستي ولي خبري نگيري بعدشم بازم خودت پيش قدم شي بگي خوب هر چي باشه يه زماني با هم دوست بوديم به ياد روزاي خوش دوستيمون دوباره برم سراغشو ... !! چه حالي ميشين ؟!

خلاصه که نه تنها رفتنم فایده ای نداش که یه علامت سوال دیگه هم به تمام ابهامات قبلیم اضافه کرد و ...

و اینکه اصولا جز به وقتايي كه دلم بشكنه وو بعضي وقتا به دليل دلتنگي بسيار بسيار بسيار زياد آسُمون دلم ابريو گونه هام تر نميشه. اون شب شد...!

البته همين دوست گلم بعدن گفت كه چي شده بود ولي من دلم انقد خورد خاك شير شده بود كه حتي با چسب دقولو هم جوش نميخورد برا همينم نتونستم اس ام اسشو  بجوابم ! ( نميدونم تا حالا براتون پيش اومده يا نه كه از يكي يا چيزي انقد ناراحت باشين كه نتونين فراموش كنينو ببخشين. برا من كه زياد پيش اومده! شايد به ظاهر گفتم كه بخشيدم ولي ته دلم هنوز زخمي كه زدن هست.اون روزم...)

عزيزم نميدونم شايد اينا رو ببيني شايدم نه ولي اگه ديدي ميخوام بدوني كه ننوشتمشون كه ناراحت شي فقط ميخواستم دليل اون همه سردي رو بدونم.اينكه چيزي شده بود كه حتي نمي خواستي يه كلمه باهام بحرفي؟ خودت ميدوني كه چندبار بهت زنگيدم ولي هيچوقت خونه نبودي!!

بگذريم...

آره پنشبه برگشتيم  teh.چند روز باقي مونده از تعطيلات هم خوب گذشت تا اينكه ۱۳ام از راه رسيد.

امسال برخلاف هر سال گذشته روز طبيعتو خونمون نبودم.يعني ۲۰امين سيزدهٍ زندگيمو در فراق بابا مامان با دادي وو باجي! وو داييم به در كرديم.جاتون خالي چقدم خوش گذش.(البته بحمد الله به اهل بيت هم در تبريز در جوار دوستان كمتر از ما خوش نگذشته بود)

حالا اگه حوصله داشتي يه كم هم از ۱۳امون بگم.

شبش قرار شد بريم چيتگر(يه پارك جنگليه) و از اونجاييكه زوار اونجا بَسيار زياد مٍي باشد تصميم بر آن شد تا صبح ۵.۵ !! بيدار شيم(فك كن! ۵.۵! مني كه برا درس خيلي زود بيدار شم كله ي سحر ساعت ۱۱ اٍ! الان كجا ۵.۵ بيدار شم؟!) ولي خوب مثه اينكه اين فرق داش ! قبل اينكه موبايلم زنگ بزنه بيدار شدم !!!

آره جونم بگه براتون تا جمعو جور شيمو ۶.۵ شد. تو شهر هيشكي نبود! داداشم كلي خنديدو گفت ببنين هنو هيشكي بيدار نشده! فك كنم اولين افرادي هستيم كه زديم بيرون! چشتون روزه بد نبينه يه يك ربع بعد در چنان ترافيكي افتاديم كه نگو وو نپرس! ساعت ۷اٍ صبحو اين ترافيك ؟!!

خلاصه به حواشيه چيتگر كه رسيدم ديديم بابا چه خبره اينجااااااا ! مثه اينکه آخرين نفر ما اومده بوديم بيرون !!

و اينگونه شد كه ترجيح داديم مسيرو به پارك ملت تغيير بديم!

سر راه يه پنير هم گرفتيم.پنير ... بود! لامصب چقدم خوشمزه بود!! خيلي چسبيد نوش جونمون! در اون اثنا يه خاطراتي هم میرور شد! يه كم اين ور و اون ور ساعت شد ۳ . ديديم آُسمون هم دلش گرفته! گفتيم پاشيم زود بريم خونه.همين كه رسيديم بارون زد !! بعد نشستيم تو خونه ي گرمو نرم و به اونايي كه زير بارون مونده بودن خنديديم !!

بعد اون روز تا به الان هم كه دارم مرور خاطرات ميكنم اتفاق زياد خاصي نيفتاده جز اينكه يوني آغازيدو دوباره درس و درس و درس. و دوباره ... ولي نه ايشالا امسال ديگه بايد درست و درمون بخونم! شما كه برام كيس پيدا نكردين پس چشم كور دندم نرم لااقل اين ترمو آدم شم بخونم تا تكليفم مشخص شه بعد ديگه نمي خونم !!

الانم هوا ابريه جاتون خالي بارون بس بسيار زبايي هم باريد و ويوي سرسبزو زيباتر يوني رو قشنگتر كرد. واگعا جاتون خالي !

بوی باران

بوی خاک

بارن نم نم

خاک باران زده

و دیگر هیچ... !

قربون هموتن

روزاي خوبي داشته باشينو هيچ وقتم آسمون دلتون ابري نشه

 

پست بالا رو هفته ی پیش سه شنبه نوشتم عجله داشتم گفتم بعدا میخونم ثبتش میکنم.بعدن شد الان!

الان تو سایت دانشگام و در فکر تحقیق و پژوهش! به دو تا تحقیق توپ نیاز دارم. یکی راجع به نانو یا انرژی اتمی(بحث سیاسی نیس برا تجزیه میخوام!) و یکی هم از این کپسولای CNG ماشين اينا.اگه سايتي جايي ميشناسين كه مقاله آماده داره!(لاتين) ممنون ميشم بگين.

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 18:17  توسط ویرگووول | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
حکایت این چند نفر:
اینان قبل از اینکه به وصال هم نائل شوند چهار تا یه قلو بودند! تا اینکه روزی گذارشان به گلشنی افتاد،گلشنی که سهند می خواندندش.آنها به اسما و القاب توجهی نمی کردند.در دیاری بودند که هر کس به دنبال زندگی خود بود و به نوعی شیدا! یکی شیدای زهرا،دیگری حسین،دیگری جمال خسرو و وان دگر شیدای سلطان...

پیوندهای روزانه
بیا یه چیزی بنویس ببینم خانوممممممممممم !!
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
آرشیو موضوعی
ارتفاعات سهند
دل نوشته
نویسندگان
ویرگووول
ویرگولا
ویرگولگ
ویرگولش
ویرگولز
پیوندها
کولانی(پری کوچولو)
صدای آشنا...
شیدایان
عشق است و اتش و خون(بهار)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM