![]() |
![]() |
|
| این چند نفر... |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 11 مهر1387ساعت 9:36 توسط ویرگووول |
|
|
این است دانشگاه های ما!!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 13:31 توسط ویرگووول |
|
|
درود بر دانشجویان مبارز
زنده باد ازادی و عدالت فرا گیر مرگ بر استبداد تقدیم به دوستان عزیزم تو سهند –(شعر از: ا- لاهوتی) مرد باش، ای خسته دل، شرمندگی در کار نیست گر که با وابستگی دارای این دنیا شوی، امروز صبح ۱۰.۵ اومدم سایت.میخواستم یه تحقیق برا تجزیه ام بسرچم ولی یه سر هم به خبر نامه امیر کبیر زدم. عنوان مقاله ی " عزای عمومی دانشجویان سهند " !! نظرمو جلب کرد. با کلی دلهره اووردمش بینم چیه. چشتون روز بد نبینه! با اون چیزایی که تو اون خوندم ( اعم از حال اعتصاب کنندگان وخیم میباشد ! ۱ نفر تا پای مرگ پیش رفت! بالاخره حق به حقدار رسید! ولی من انقد نگران بودم که هی داشتم میگفتم این چطور شد اون چی و... آخرشم گفتم تا بغضم نترکیده قطع کنم! خلاصه که اومدم از همین جا به تمام دوستام و دانشجویان سهند این پیروزی رو تبریک بگم. ایشالا ک دیگه این آخرین اتفاق تلخی باشه که تو سهند یا بهتر بگم تو هر دانشگاه دیگه ی ایرانمون شاهدش بوده باشیم. دوستای گلم مواظب خودتون باشین. راستی از کسایی که اومدنو به سوال مهمو خطیر! بنده پاسخگو شدن چوخلی ممنونم. نسیم و سیما جونم از شمام همینطور. ولی به نظر من یه چی دیگه باید باشه! آخه بیر یول ایکی سیندَ دییز . گوروسیز اُ حسسی کی واه دَدَ دَ وار تو ای بابا نیس ! اصلا هیچی زبون مادری آدم نمیشه !! قربون همتون بشم. به تمامی یاران دبستانی هم که نه یونی ای! سلام برسونینو از طرف من بتیریکین بهشون. جای منم تو جشنتون خالی کنین! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 14:58 توسط ویرگووول |
|
|
بچه ها معادل واژه ی کلیدیه "واه دَدَ ! " تو فارسی چیه ؟!
اگه ویرگولگو دیدین فک کنم بدونه! ازش بپرسین به منم بگین پیلیز! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 31 فروردین1387ساعت 9:20 توسط ویرگووول |
|
|
در تعطيلات كريسمس، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني، پسر شش هفت سالهاي جلوي ويترين مغازهاي ايستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند. زن جواني از آنجا ميگذشت. همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد.
باشي.» پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد و پرسيد: «خانم! شما خدا هستيد؟»
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 23:42 توسط ویرگووول |
|
|
به سلامتي تعطيلات عيد هم تموم شد ولي چقد زود گذشت! فقط يه چن تايي خاطره موند كه اومدم يه كَـمَـكٍـشو تو اين صندوقچه ي خاك خوردمون بذارم از همو ۲۳ام پارسال! شروع ميكنم كه رفتم ولايت. خدا بيامرزتش همون روز رفتيم ختم مامان بزرگم! بعدشم تا ۴شنبه سوري خبر خاصي نبود(۴شنبه سوري هم خبري نبود!) بعد اونام كه ۵شنبه رسيدو سال جديدو ... مخابرات هم كه نشد يه مناسبتي باشه وو شرمنده ي مردم نشه طبق معمول اس ام اسا دليورد نميشد . بعد همه ي اين اتفاقات جالب و مهيج! بالاخره روز ۸ام فروردين از راه رسيد و ما قصد بازگشت به پايتخت نموديم! (گفتم که زود گذش! سرجمع ۱۰-۱۵ روزی که تب بودم تو سه خط خلاصه شد!!) آره داشتم از روز آخر سال نو در تب میگفتم.اون روز با چندتا از دوستام تلي خدافظي كردم بعضيا رم رفتم از نزديك ديدم بعضيا ديگم ولايت تشريف داشتن! كسي جواب نداد!! همونجا جلو در بسته مات و مبهوت زنگ ميزدم كه يه صدايي اومد! نه اشتباه نكنين در باز نشده بود ! دل من شكسته بود! منم نامردي نكردمو اومدم طي يه اس ان اس دلخوريمو ابراز داشتم. خلاصه که نه تنها رفتنم فایده ای نداش که یه علامت سوال دیگه هم به تمام ابهامات قبلیم اضافه کرد و ... و اینکه اصولا جز به وقتايي كه دلم بشكنه وو بعضي وقتا به دليل دلتنگي بسيار بسيار بسيار زياد آسُمون دلم ابريو گونه هام تر نميشه. اون شب شد...! البته همين دوست گلم عزيزم بگذريم... آره پنشبه برگشتيم teh.چند روز باقي مونده از تعطيلات هم خوب گذشت تا اينكه ۱۳ام از راه رسيد. امسال برخلاف هر سال گذشته روز طبيعتو خونمون نبودم.يعني ۲۰امين سيزدهٍ زندگيمو در فراق بابا مامان با دادي وو باجي! وو داييم به در كرديم. حالا اگه حوصله داشتي يه كم هم از ۱۳امون بگم. شبش قرار شد بريم چيتگر(يه پارك جنگليه) و از اونجاييكه زوار اونجا بَسيار زياد مٍي باشد تصميم بر آن شد تا صبح ۵.۵ !! بيدار شيم آره جونم بگه براتون تا جمعو جور شيمو ۶.۵ شد. تو شهر هيشكي نبود! داداشم كلي خنديدو گفت ببنين هنو هيشكي بيدار نشده! فك كنم اولين افرادي هستيم كه زديم بيرون! چشتون روزه بد نبينه يه يك ربع بعد در چنان ترافيكي افتاديم كه نگو وو نپرس! ساعت ۷اٍ صبحو اين ترافيك ؟!! خلاصه به حواشيه چيتگر كه رسيدم ديديم بابا چه خبره اينجااااااا ! مثه اينکه آخرين نفر ما اومده بوديم بيرون !! و اينگونه شد كه ترجيح داديم مسيرو به پارك ملت تغيير بديم! سر راه يه پنير هم گرفتيم.پنير ... بود! لامصب چقدم خوشمزه بود!! خيلي چسبيد نوش جونمون! بعد اون روز تا به الان هم كه دارم مرور خاطرات ميكنم اتفاق زياد خاصي نيفتاده جز اينكه يوني آغازيدو دوباره درس و درس و درس. و دوباره ... ولي نه ايشالا امسال ديگه بايد درست و درمون بخونم! الانم هوا ابريه بوی باران بوی خاک بارن نم نم خاک باران زده و دیگر هیچ... ! قربون هموتن روزاي خوبي داشته باشينو هيچ وقتم آسمون دلتون ابري نشه
پست بالا رو هفته ی پیش سه شنبه نوشتم عجله داشتم گفتم بعدا میخونم ثبتش میکنم.بعدن شد الان! الان تو سایت دانشگام و در فکر تحقیق و پژوهش! به دو تا تحقیق توپ نیاز دارم. یکی راجع به نانو یا انرژی اتمی(بحث سیاسی نیس برا تجزیه میخوام! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 18:17 توسط ویرگووول |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
حکایت این چند نفر:
اینان قبل از اینکه به وصال هم نائل شوند چهار تا یه قلو بودند! تا اینکه روزی گذارشان به گلشنی افتاد،گلشنی که سهند می خواندندش.آنها به اسما و القاب توجهی نمی کردند.در دیاری بودند که هر کس به دنبال زندگی خود بود و به نوعی شیدا! یکی شیدای زهرا،دیگری حسین،دیگری جمال خسرو و وان دگر شیدای سلطان... |
| پیوندهای روزانه |
|
بیا یه چیزی بنویس ببینم خانوممممممممممم !! آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
ارتفاعات سهند دل نوشته |
| نویسندگان |
|
ویرگووول ویرگولا ویرگولگ ویرگولش ویرگولز |
| پیوندها |
|
کولانی(پری کوچولو) صدای آشنا... شیدایان عشق است و اتش و خون(بهار) |
|
RSS
|